من خرافاتی نیستم
نه عزیز! من خرافاتی نیستم!
سه شب می شود که شمال بارانی ست و دقیقا سه شب است که من غمگینم به همان دلیلی که می دانی. به همان دلیلی که تو را سه سال پیرتر کرده است.
و اینکه اشک آسمان درآمده هیچ ربطی به دلتنگی من ندارد.
طبیعت شمال این است! هر وقت دلش بخواهد می بارد. طبیعت من هم همین است هر وقت دلم بخواهد غمگینم البته که این بار دلم نخواست. من به شب های بهتری فکر می کردم. به شبهایی که صدای باران پس زمینه ی بی خوابی ام نباشد بلکه زیرصدای خندهای تو باشد.
بر باد می دهم همه ی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت
از حالا به بعد گمان می کنم آرزوهای تو تنها دلیل نفس کشیدنم باشند و قول می دهم چیزهای کاملا عادی را به هم ربط ندهم.
تو فکر می کنی شمال که باران باشد به خاطر دل من است نه عزیز گریه نخواهم کرد. گریه تو را دور و دورتر می کند.
چهار و هفده دقیقه صبح!
حالا صدای موذن زاده در صدای باران می پیچد... یعنی برایت دعا خواهم کرد یاور همیشه مؤمن...