ما که درختیم، قلم می شویم

هر چه آشفته ام کند شعر است
ما که درختیم، قلم می شویم

من همانم که مرده بود فقط

اندکی سالخورده تر شده ام

آخرین نظرات

  • ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۸:۳۴ - Va hid
    لایک.
  • ۷ مرداد ۹۶، ۱۷:۱۰ - پـــــر ی
    چشم:)

نویسندگان

آرزو دارم که قبل از مرگ شیطان را ببینم

تا نمردم این دگر اندیش دوران را ببینم


آن که در آغاز خلقت ریخت طرح گفتمان را

تا منِ نوعی تعامل با خدایان را ببینم


گفت من پرسنده ام؛ آنقدر می پرسم که آخر

حاشیه غالب شود بر متن، عنوان را ببینم


گفت ما در آسمانها قصد اصلاحات داریم

گفت تا در خانه این تعمیر و عمران را ببینم


گفت مرد از من، زن از تو، دوست از من، دشمن از تو

گفت جای مرد و زن مشتاقم انسان را ببینم


گفته بودی مرد از زن بیشتر دارد، چه دارد؟

کاش میشد لااقل اینقدر از آن را ببینم!


تازه، من مردی نمی بینم، اگر از شرم گفتم – 

خواستم در پایشان توجیه تنبان را ببینم


گفت فیها خالدون را حد امکانی نباشد

گفت اصراری ندارم حد امکان را ببینم!


گفت معلوم است افکار براندازانه داری

گفت می خواهم کمی تغییر بنیان را ببینم


*******


آنچه من فهمیدم از این گفتگو، این بود، باید

بیشتر از هر چه که پیداست، پنهان را ببینم


سالها با فحش های دشمن دانا بسازم –

بهتر از این است لطف یار نادان را ببینم


تا قیامت هم بنا باشد اگر در صحنه باشم

صحنه را تنها نبینم، صحنه گردان را ببینم


یا نبینم خواب هرگز یا اگر هم خواب دیدم

هرچه را دیدم از اول، تا تهِ آن را ببینم


خواجه فرمودند میبینی، بیا می نوش، گفتم

این فقط مانده که در می روی خوبان را ببینم


من که نه پایم به کعبه ، نه به ترکستان رسیده

پس چه طوری لنگ کفشی در بیابان را ببینم؟!


ساقی و پیمانه و می هیچ، مطرب هیچ، حتی 

شیخ ما نگذاشت ساز پشت گلدان را ببینم!


آدمی که عالمی از دست او باشند کفری،

من چگونه با وجودش رنگ ایمان را ببینم؟!


من که هرگز آب هم دستم نداده یک مسلمان

حق ندارم نیمه ی خالی لیوان را ببینم؟!


آرزویم هست با این که مسلمان زاده هستم

روزی از نزدیک یک فرد مسلمان را ببینم


این زمان می گویم ای کاش آن زمان را دیده بودم

آن زمان در فکر این بودم که الان را ببینم


روزگاری تا هوا ابری و قدری سرد میشد

با خودم می گفتم الان است طوفان را ببینم


مادرم از ترس درها را به رویم قفل می کرد

تا مبادا صحنه ی آن سوی میدان را ببینم


من جریمه می نوشتم: باز باران، باز باران

تا دوباره خواب جنگل های گیلان را ببینم


گاه گاهی مثل گربه می زدم خود را به شیشه

تا کبوتر بچه های روی ایوان را ببینم


داشت انگاری کسی بر جرثقیلی تاب می بست

مادرم نگذاشت بازی بزرگان را ببینم


مادرم ترسید جشنی ساده را جدّی بگیرم

مادرم ترسید رقص زیر باران را ببینم!


با خودم می گویم آیا می شود یعنی دوباره

روزهای خوب دوران دبستان را ببینم؟


می شود وقتی که فردا از دبستان باز گشتم

چهره ی خندان فرزندان ایران را ببینم؟


"رحیم رسولی"

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۴
ج.حبیبی


لطفا عضو شید اینجا.. 👆👆

لینک گروه تلگرامی دوستان بیانی:
لینک عضویت در گروه:
https://t.me/joinchat/BC1-j0MFn2Q_J3pAUowuvg

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۸
ج.حبیبی

خو کرده به چشمانِ درشتت بودم

هر آینه مثلِ کوه پشتت بودم

او دستِ تو را گرفت و دستت رو شد:

من یک گلِ پوچ توی مشتت بودم

"جعفر حبیبی"


پ.ن: دوستت دارم. 

تکرار میکنم، دوستت دارم.

تکرار میکنم...

 می شنوی؟!

...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۳
ج.حبیبی


"صلاح ِ کار کجا و منِ گشاد کجا؟"


پ.ن: ضمن عرض پوزش از حافظِ جان...

متاسفانه این مرض نه دوا دارد نه کشنده است.

فیدبک مثبت شدید هم دارد. 

به شدت کلّه شق و فحاش است. اصلا حرف، حرفِ خودش! 

...

اگر شما هم مبتلا هستید دوبار بزنید روش!! (لایک کردن)

 که من دربیام از این مرض، بخدا کار دارم :(


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۱
ج.حبیبی


دستِ تو، عجیب بوی گندم دارد...


می خواهم از این به بعد آدم باشم!

ج.ح


پ.ن: آه! کدام فرشته در تنت آرام گرفته ست؟


که اینگونه در تکرارِ شهوت انگیزِ وهم و وحیِ دلبستگی


می خوانی ام ... می خوانی ام... 


و باز می رانی ام ... از بهشت آغوش خویش!

.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۱۹
ج.حبیبی

اگر دین ندارید

لااقل آزاده باشید :))

+به نفعتونه!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۱
ج.حبیبی

من اهل افترا زدن به کسی نیستم،

ولی 

از مادرت بپرس

که قبل از تولّدت

همخوابه ی فرشته ای نبوده است؟

ج.ح
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
ج.حبیبی

من چه میدانستم؟

من چه میدانستم که مروارید چشمانت 

پاهای سست عنصرم را

به عمق دریایی مرموز می کشاند

چه میدانستم آن سلام های جویده جویده

به دوستت دارم های بریده بریده خط می خورند...

چه میدانستم عاشقت می شوم؟

نمیدانستم... نمیدانستم و نمیدانم...

من از نمیدانم هم فرزند دارم:)

من هیچ وقت ساده عاشق شدن را باور نکرده ام

اما تو باور کن...


پ.ن: قالب وبلاگ عوض شد ولی دلیل نمیشه همون مزخرفاتو ننویسم... درسته الان زمستون نیس ولی به کسی ربطی نداره!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۱
ج.حبیبی

نمی توانم

نمی توانم

من این فعل را

بارها صرف کرده ام

من بارها نمی توانم را در آغوش کشیده ام

من بارها نمی توانم را بوسیده ام


من فرزندی از نمی توانم دارم...


"حسین صفا"

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۵
ج.حبیبی

سوای مخالفتی که با روز دختر دارم و روزی با این شکل و شمایل که به خاطر باکرگی یک شخص برای او جشن بگیریم یا او را موجودی متفاوت فرض کنیم برای عرض تبریک... روی صحبتم با آقا پسرهاییه که تا دیروز بدترین الفاظ جنسی و زیر کمری را به دخترها نسبت میدادند و میدهند و عکس های لورفته ی ضعیفه!! ها را لابه لای عکس های رهبری لایک میکردند ولی الان مشغول مخ زنی هستند و مادران آینده را دعوت به پاکی میکنند. خواستم عرض کنم که داداش در گاله را ببند! 

پ.ن: در اقلیت بودن تنها بودن نیست... تکثیر می شویم!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۲
ج.حبیبی

آن سگِ زردِ گردن کلفت هم که محله مان را قرق کرده و همیشه با گردن کج و چشم های بیگناه، نگاهِ حسرت آمیز به دستِ قصاب می کند، آن سگ هم همه ی اینها را می داند_ آن سگ هم می داند که قصاب از شغل خودش لذت می برد...

صادق هدایت _ بوف کور

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۶
ج.حبیبی

به نظرم سخت ترین لحظه ی زندگی ...


اونجاییه که حاضر میشی به جون مادرت قسم بخوری


معمولا پای از دست دادن چیز با ارزشی در میونه 


مثل عشق، آبرو و ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۵
ج.حبیبی

من سنگ صبور هق هقت می مانم

با خوب و بدِ دقایقت می مانم

هرچند بریدی از دل من اما 

تا آخر عمر عاشقت می مانم
"جعفر حبیبی"

پ.ن: حالا که گریه دوای دردمه... چرا چشمام اشکشو کم میاره...
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۹
ج.حبیبی
_چرا نگران فردایی؟ چرا نمیچسبی به امروزت؟

+ نمیتونم با زمان کنار بیام...

_ ممکنه ما رو از هم جدا کنه، پس باهاش کنار بیا...

+ اما اون هرروز داره زیباترت میکنه!! و منو دیوونه تر!!
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۹
ج.حبیبی

یک مدتی خیلی درگیر بودم و حرص میخوردم که چرا کسی رو ندارم منو بفهمه واین مسئله شده بود دلیل افسردگی ها و غرزدن های من بر سر خودم... اما امروز متوجه شدم خودم هم خودم رو نفهمیدم و نمیفهمم... من فقط یه انتظار بی جا از محیط بودم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۳:۲۶
ج.حبیبی

قسمتی از شعر جدیدم:


لطفی ندارد این جهانِ بی خرد بانو

من دوست دارم با تو باشم تا ابد بانو

تو همدمم باشی در این دنیای بد بانو

این نامه ها روزی به دستت می رسد بانو


روزی که دیگر شعرهایم را نمیخوانی!!

(ج.ح)


پ.ن۱: اگر شعر نبود.... خب میمردم... چه کاریه!!!

پ.ن۲: باز هم میخوانی...

پ.ن۳: تقدیم به آنکس که خودش می داند.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۲
ج.حبیبی

اینکه می گویی آخر داستان چه خواهد شد سوال تازه ای نیست. سوالی ست که هرشب در ذهن لهجه دار من می رقصد. وقتی به زندگی میخندم و مرگ را در آغوش می گیرم. (که چه؟) سوالی که نه تنها در من و تو در ذهن تمام ذره ها گیج می خورد.  در ذهن آن که بیشتر از من دوستش داری... در ذهن آن گرسنه..آن کودک کار... آن سرمایه دار.. آن سیاست مدار... آن پفیوز... آن.. آن.. آن.. آن زمان که تو در خیالت مرا در آغوش خود تصور میکنی میتواند سفر زمان باشد اگر تو بخواهی.. می تواند دلیل سرفه هایت دود سیگارهای دیرانزالم باشد. میتواند دلیل خنده هایت شیطنت هایم باشد آنجا که تو را ناغافل می بوسم. میتوانم دلیل بغض های بی دلیلت! باشم؛ آنجا که ناشیانه بغض میکنم و تمام تو را فرو میخورم. می توانم می توانی می تواند... می توانیم می توانید نمی توانند. نمی توانند تو را از من بگیرند این واژه های عوضی! این جمله واره های ناقص! این دوری های ناچار! این زمان لعنتی... زمان زمان زمان... ترسناک تر از خودش نمی شناسد. واژه ها زیر میگیرد... احساس را له میکند و همه چیز را از بین میبرد... این زمان وحشی! زمان بی وجدان! زمانِ زمان نشناس گــُه می خورد تو را از من بگیرد. گــُه می خورد پاپیچ من شود...بگذار تمام فعل هامان مضارع باشد. بیا زمان را به گور بسپاریم... ما می توانیم... می توانیم... می توانیم...  می... می... می...


پ.ن: خفه شو عشق من؛ بگیر و نخواب!!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۴
ج.حبیبی

اولین شعری که برایت گفتم و تو را به گریه انداخت:

(با آخری چه میکنی؟)

قسم به غربت این میهمان ناخوانده

قسم به آن همه حرفی که در گلو مانده 

قسم به اول قصه: نگاه ِ مرد به زن

به در ادامه ی یک هیچ، اتفاق شدن!

به روشنایی چشم تو در دل شب هام

به کورسوی امیدم به آخرین رؤیام

به گوش دادنِ فریادهای خاموشت

دویدن از همه ی دردها به آغوشت

به اشک های تو که جاری از سکوتِ من است

به چشم هام که درحالِ از تو سوختن است

به بغض واشده ی من در آخرین کلمه

به عشق... عشق، که ارزان شده برای همه

به آخرین اتوبوسی که در خیابان است

به چشمهات که در اختیارِ باران است

به دستهات که مثل ِ همه جوابم کرد

به زندگی که پس از مرگ انتخابم کرد

به شوق و دلهره های من از "تو را دیدن"

میان گریه و گریه یواش خندیدن...

به قهر و آشتی ما از آن ور گوشی

که از تمام خطاهام چشم می پوشی

به خستگی من از این سکوت اجباری

"به دوست داشتنم، بینِ دوستش داری"

"به دست های تو در آخرین تشنج هام"

به من که مثل تو تنهام، مثل تو تنهام

که عاشقت شده ام آه عاشقت شده ام

که عاشقت شده ام آه...عاشقت شده ام

جعفر حبیبی


پ.ن: باش تا صبحِ دولتم بدمد!! باش... باش...باش


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۳
ج.حبیبی

تتلو هنربند عزیز!

اگر دیوانه ای نمی شود توبیخت کرد..

اما اگر سالمی به پست ترین شکل ممکن سالمی!

از کسانی حمایت میکنی که سال هاست تیغ روی گردن موسیقی و هنر گذاشته اند و آن را جز برای منافع خود حلال ندانسته اند و استعدادهای فراوانی را به گور یأس و خاموشی سپرده اند؟...

ننگ....

 اما بدان در همان حال که میخندی، فرو میکنند!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۲
ج.حبیبی

+خدا تویی!!




وقتی میخندی :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۴۳
ج.حبیبی