ما که درختیم، قلم می شویم

هر چه آشفته ام کند شعر است

ما که درختیم، قلم می شویم

هر چه آشفته ام کند شعر است

ما که درختیم، قلم می شویم

من همانم که مرده بود فقط

اندکی سالخورده تر شده ام

آخرین نظرات
نویسندگان

یک مدتی خیلی درگیر بودم و حرص میخوردم که چرا کسی رو ندارم منو بفهمه واین مسئله شده بود دلیل افسردگی ها و غرزدن های من بر سر خودم... اما امروز متوجه شدم خودم هم خودم رو نفهمیدم و نمیفهمم... من فقط یه انتظار بی جا از محیط بودم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۳:۲۶
ج.حبیبی

قسمتی از شعر جدیدم:


لطفی ندارد این جهانِ بی خرد بانو

من دوست دارم با تو باشم تا ابد بانو

تو همدمم باشی در این دنیای بد بانو

این نامه ها روزی به دستت می رسد بانو


روزی که دیگر شعرهایم را نمیخوانی!!

(ج.ح)


پ.ن۱: اگر شعر نبود.... خب میمردم... چه کاریه!!!

پ.ن۲: باز هم میخوانی...

پ.ن۳: تقدیم به آنکس که خودش می داند.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۲
ج.حبیبی

اینکه می گویی آخر داستان چه خواهد شد سوال تازه ای نیست. سوالی ست که هرشب در ذهن لهجه دار من می رقصد. وقتی به زندگی میخندم و مرگ را در آغوش می گیرم. (که چه؟) سوالی که نه تنها در من و تو در ذهن تمام ذره ها گیج می خورد.  در ذهن آن که بیشتر از من دوستش داری... در ذهن آن گرسنه..آن کودک کار... آن سرمایه دار.. آن سیاست مدار... آن پفیوز... آن.. آن.. آن.. آن زمان که تو در خیالت مرا در آغوش خود تصور میکنی میتواند سفر زمان باشد اگر تو بخواهی.. می تواند دلیل سرفه هایت دود سیگارهای دیرانزالم باشد. میتواند دلیل خنده هایت شیطنت هایم باشد آنجا که تو را ناغافل می بوسم. میتوانم دلیل بغض های بی دلیلت! باشم؛ آنجا که ناشیانه بغض میکنم و تمام تو را فرو میخورم. می توانم می توانی می تواند... می توانیم می توانید نمی توانند. نمی توانند تو را از من بگیرند این واژه های عوضی! این جمله واره های ناقص! این دوری های ناچار! این زمان لعنتی... زمان زمان زمان... ترسناک تر از خودش نمی شناسد. واژه ها زیر میگیرد... احساس را له میکند و همه چیز را از بین میبرد... این زمان وحشی! زمان بی وجدان! زمانِ زمان نشناس گــُه می خورد تو را از من بگیرد. گــُه می خورد پاپیچ من شود...بگذار تمام فعل هامان مضارع باشد. بیا زمان را به گور بسپاریم... ما می توانیم... می توانیم... می توانیم...  می... می... می...


پ.ن: خفه شو عشق من؛ بگیر و نخواب!!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۴
ج.حبیبی

اولین شعری که برایت گفتم و تو را به گریه انداخت:

(با آخری چه میکنی؟)

قسم به غربت این میهمان ناخوانده

قسم به آن همه حرفی که در گلو مانده 

قسم به اول قصه: نگاه ِ مرد به زن

به در ادامه ی یک هیچ، اتفاق شدن!

به روشنایی چشم تو در دل شب هام

به کورسوی امیدم به آخرین رؤیام

به گوش دادنِ فریادهای خاموشت

دویدن از همه ی دردها به آغوشت

به اشک های تو که جاری از سکوتِ من است

به چشم هام که درحالِ از تو سوختن است

به بغض واشده ی من در آخرین کلمه

به عشق... عشق، که ارزان شده برای همه

به آخرین اتوبوسی که در خیابان است

به چشمهات که در اختیارِ باران است

به دستهات که مثل ِ همه جوابم کرد

به زندگی که پس از مرگ انتخابم کرد

به شوق و دلهره های من از "تو را دیدن"

میان گریه و گریه یواش خندیدن...

به قهر و آشتی ما از آن ور گوشی

که از تمام خطاهام چشم می پوشی

به خستگی من از این سکوت اجباری

"به دوست داشتنم، بینِ دوستش داری"

"به دست های تو در آخرین تشنج هام"

به من که مثل تو تنهام، مثل تو تنهام

که عاشقت شده ام آه عاشقت شده ام

که عاشقت شده ام آه...عاشقت شده ام

جعفر حبیبی


پ.ن: باش تا صبحِ دولتم بدمد!! باش... باش...باش


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۳
ج.حبیبی

تتلو هنربند عزیز!

اگر دیوانه ای نمی شود توبیخت کرد..

اما اگر سالمی به پست ترین شکل ممکن سالمی!

از کسانی حمایت میکنی که سال هاست تیغ روی گردن موسیقی و هنر گذاشته اند و آن را جز برای منافع خود حلال ندانسته اند و استعدادهای فراوانی را به گور یأس و خاموشی سپرده اند؟...

ننگ....

 اما بدان در همان حال که میخندی، فرو میکنند!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۲
ج.حبیبی

+خدا تویی!!




وقتی میخندی :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۴۳
ج.حبیبی

یک نفر از وسط کوچه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود رها کرد مرا

با خودم با همه با ترس تو مخلوط شدم

شوت بودم که به بازی بدی شوت شدم...

مهدی موسوی

پ.ن: سخت است خودت را خط بزنی، به خاطر چیزهایی که نمیدانی روزی به وقوع می پیوندند یا نه... اصلا آینده چیست؟ که اینهمه ترسناک است... همان گذشته ای خواهد شد که جز حسرت چیزی ندارد. حسرتِ اینکه خودت کجای قصه ات بودی؟ حال، حال، حال، حالت را به هم می زند! هی مست می کنی که نفهمی چه به روزت آمد... دود سیگار میشوی تا که نبینی واقعیت را... با هزار درد کنار می آیی با خودت اما نه...!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۲
ج.حبیبی

+فک کنم عاشقت شدم!

_من نمیتونم عاشقت باشم

+پس باید برم. چون تو نمی خوای منو...

_نه. دق میکنم :|


گرفتار دنیای ممنوعه ها :((

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۲
ج.حبیبی
سلام دوستان. با توجه به دستگیری ها و بگیر و ببند های اخیر(اعم از روزنامه نگاران و فعالان مدنی و سیاسی و ادمین هاو...) به نظر شما انتخابات در کشور ما امن است؟؟ شما چه نظری در مورد انتخابات دارید؟ 
پ.ن:لطفا هرگونه نظری دارید بنویسید... سپاس
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۹
ج.حبیبی


شبی در منزل شیخ الشیوخ مهمان بودند و ولیمه قبولی دانشگاه پسر شیخ تناول میکردند.

اطعمه و اشربه فراوان بود که ناگاه برق رفت و مجلس در تاریکی مطلق فرو رفت.

یکی از شیوخ پیشنهاد داد که تا آمدن برق همه مشغول دست زدن شوند تا مبادا کسی محتویات سفره را در تاریکی هاپولی کند.

القصه صدای ممتد کف زدن بلند بود تا اینکه برق آمد و اتاق روشن شد. چشم همه به سفره افتاد که حسابی غارت شده بود و دریغ از یک هل پوچ!

شیخ گفت: ما که همه دست میزدیم؛ نکند جنیان سفره را غارت کرده اند!

در این لحظه رئیس اجنه بر آنان ظاهر گشت و گفت: شما هریک با یک دستتان به روی رانتان میزدید و با دست دیگر غذاها را بسرعت در گلو و شکمتان میریختید تا مبادا از دیگران عقب بیفتید، آنوقت تقصیرش را می اندازید گردن اجنه ؟!

.یکی از قلندران فرزانه که شاهد ماجرا بود گفت: دل بد مدار که اینان در این کار ید طولایی دارند و سالهاست که با یکدست بر سر و سینه میزنند و با دست دیگر جیب خلایق را خالی میکنند و میگویند اجنبی برد !!


پ.ن: نگذارید برق ها را خاموش کنند . . .!

...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۹
ج.حبیبی

سر این سفره هنوزم یه نفر روز و شب منتظر مهمونه

مطمئن باش کسی قادر نیس من و از عشق تو برگردونه

گوش کنید این عاشقانه ی ناب رو که گره خورد با یک حرکت انسانی زیبا

با صدای چاوشی بزرگ

شعر: حسین صفا


دانلود کنید...👇

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۱
ج.حبیبی

دیکتاتوری چرا بد است ؟
زیرا جز شخص دیکتاتور وشخصیت دیکتاتور ، دیگر شخصیت ها از میان می روند، درشخصیت او حل می گردند و جامعه ای با میلیون ها انسان مصلحتی، تنها دارایِ یک "من " ، یک "انسان حقیقی" ، و "یک شخصیت"است و چنین است که جامعه فقیر می شود و منحط.
"دکتر علی شریعتی"
____________________________________________
پ.ن1: بعد از مدت ها سلام به دوستان... چیزی برای عرضه نداشتم(!)
پ.ن2: به قول سرهنگ: کجا میری برادر؟ بایست!!
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۶
ج.حبیبی

قرار نبود تمدّن چندهزار ساله از ما یک مشت نژاد پرست بسازه...


پ.ن1: چند وقت پیش تو اینستا به یکی گفته بودم شعر موزون و اوزان اولیه ی شعری و... توسط عرب زبان ها به جریان افتاد. با اینکه میدونم هیچ اطلاعی نداشت پرید بهم و شروع کرد به سخنوری! و شاهنامه خوانی... جالب اینه من از ادبیات میگفتم اون از زبان، من از تاریخ اون از جغرافیا!! خلاصه اینکه ما ایرانی ها غالباً نژادپرست و قوم گراییم.

پ.ن2: هوا داره کم کم دل پذیر میشه!! :))

پ.ن3: هه!!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۳۷
ج.حبیبی

غم تنهایی اسیرت میکنه 

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

____________________

پ.ن: عازم دانشگاهم و تو فکر سفر و بقیه ی زندگی ... 

فعلاً کوتاه مینویسم دردهامو... عذر

;)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۶
ج.حبیبی

غم ِِ جُمعه عصــر و

غریبىِ حصر و

یه دنیا محالو

تو سینهَ م گذاشتی

پ.ن: جمعه ها خون جای بارون میچکه... :(

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۱۲
ج.حبیبی

دو گروه از مرگ نمی ترسند و از آن ابایی ندارند

یکی آنانکه همه چیزشان را باخته اند

و دیگر آنانکه همه چیز را بُرده اند...

ج.ح

________________________

پ.ن1: چقد حال همه بده... چه روزهای غمگینی... گذشته کجایی دقیقاً کجایی؟؟ 

پ.ن2:مث یه قایق متروک توی دریای جنوبم / دارم از توو پاره میشم به همه میگم که خوبم... :( مهدی موسوی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۷
ج.حبیبی

باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور می برم:

خیلی دلم می خواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یکبار، از میانِ مُرده ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانه های جمعی دارم، چند روزنامه بخرم.

این آخرین آرزوی من است؛ روزنامه ها را زیرِ بغل می زنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان برمیگردم و از فجایعِ این جهان باخبر می شوم.

و سپس، با خاطری آسوده، در بسترِ امنِ گورِ خود دوباره به خواب می روم.

با آخرین نفسهایم . . .

"لوئیس بونوئل"


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۲۲
ج.حبیبی

از کــوچ، عقب ماندم و تنهـا رفتی

زخمی شده بودم که به یغما رفتی


راضی نشدم بـه رفتنت یک لحظـہ

امّــا خودمانیم، چه زیبــا رفتی...

جعفر حبیبی

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۵
ج.حبیبی
گفتنی ها کم نیست اما...
کاش چشمامو ببندم , بیدار شم ببینم خوابم... خوابیم... خواب بودیم!!
کاشکی باز بخوابیم ولی تا به ابد...
#پلاسکو
#شرم
#عوضش_امنیت...
#عوضش_میرم_بهشت
___________________________________
پ.ن: حرف هایی تو دلم بود که ... باشه برای بعد!!
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۹
ج.حبیبی

یادمان باشد ما برای خودمان زندگی نمی کنیم. آن مرگ است که فقط برای خودمان است. تولستوی

تا می توانیم توانایی های خودمان را به اشتراک بگذاریم. برای آگاهی هم تلاش کنیم.در مورد مسائل اجتماعی واکنش نشون بدیم...

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند

من اگر بنشینم تواگر بنشینی،چه کسی برخیزد؟ حمید مصدق

___________________________________________

همینطوری نوشت: ننه طلا میگه خدا بزرگه...خدای برّه ها خدای گرگه

اینا همش حکمت روزگاره... بخت سفید رخت سیا میاره

ننه طلا قصه بخون... شکارم... خزون زده به باغ روزگارم

منی که به قضا قدر می خندم... کدوم امامزاده دخیل ببندم؟احسان افشاری

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۷
ج.حبیبی