ما که درختیم، قلم می شویم

هر چه آشفته ام کند شعر است
ما که درختیم، قلم می شویم

من همانم که مرده بود فقط

اندکی سالخورده تر شده ام

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۸:۳۴ - Va hid
    لایک.
  • ۷ مرداد ۹۶، ۱۷:۱۰ - پـــــر ی
    چشم:)

نویسندگان

زمان لعنتی

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۰۴ ق.ظ

اینکه می گویی آخر داستان چه خواهد شد سوال تازه ای نیست. سوالی ست که هرشب در ذهن لهجه دار من می رقصد. وقتی به زندگی میخندم و مرگ را در آغوش می گیرم. (که چه؟) سوالی که نه تنها در من و تو در ذهن تمام ذره ها گیج می خورد.  در ذهن آن که بیشتر از من دوستش داری... در ذهن آن گرسنه..آن کودک کار... آن سرمایه دار.. آن سیاست مدار... آن پفیوز... آن.. آن.. آن.. آن زمان که تو در خیالت مرا در آغوش خود تصور میکنی میتواند سفر زمان باشد اگر تو بخواهی.. می تواند دلیل سرفه هایت دود سیگارهای دیرانزالم باشد. میتواند دلیل خنده هایت شیطنت هایم باشد آنجا که تو را ناغافل می بوسم. میتوانم دلیل بغض های بی دلیلت! باشم؛ آنجا که ناشیانه بغض میکنم و تمام تو را فرو میخورم. می توانم می توانی می تواند... می توانیم می توانید نمی توانند. نمی توانند تو را از من بگیرند این واژه های عوضی! این جمله واره های ناقص! این دوری های ناچار! این زمان لعنتی... زمان زمان زمان... ترسناک تر از خودش نمی شناسد. واژه ها زیر میگیرد... احساس را له میکند و همه چیز را از بین میبرد... این زمان وحشی! زمان بی وجدان! زمانِ زمان نشناس گــُه می خورد تو را از من بگیرد. گــُه می خورد پاپیچ من شود...بگذار تمام فعل هامان مضارع باشد. بیا زمان را به گور بسپاریم... ما می توانیم... می توانیم... می توانیم...  می... می... می...


پ.ن: خفه شو عشق من؛ بگیر و نخواب!!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۰
ج.حبیبی

زمان

نظرات  (۲)

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۴۱ فرید صیدانلو
از هوش می بری ام 
از هوش می بری ام

پاسخ:
از هوش می ...
از هوش می ...
خواننده بودم
از بر می کنم
پاسخ:
ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی